سلاممممممممممممممممممممممممم
چندروز پیش عموم اومد خونمون وگوشیمو میخواست
گفت که گوشیم خرابه
دادم تعمیرات
منم که خر از خدا خواسته بهش دادم
شب که شد تازه یادم افتاد که اواااااااا خاک عالم برسرم
یه فایل داشتم توش
از نگرانی مردم
اخه می دونین اون چه فایلی بود
ضبط مکالمه ایی بود که من توگوشیم سیوش کرده بودم
خیلی دلم شور میزد
گفتم برم ازش میگیرم
ولی این کارو نکردم
رفتم بخوابم تا شاید نگرانیم رفع بشه واز یادم بره
ولی نشد که نشد.
شب شد عموم اومد
رفتم در خونشون
که گوشیو بگیرم
ولی
اون بجای اینکه گوشیمو بده
بهم فحش داد
خیلی هم بهم برخورد
گفتم شاید ( علی بش زنگ زده باشه اونم غاطی = غاتی کرده باشه)
ولی نه این نبود
منم بی اعتنا رفتم خونمون
بابام اومد
بهش گفتم بابایی عمو دیشب گوشیمو ازم گرفته بود
الان رفتم بگیرم بهم نداد
بابا: دخترم چقده گدا شدی خب واست میاره دیگه
اخه بابایی می گه فروختمش
یه بارگه انداختم دور
خلاصه عموم اومد خونمون
خیلی ناراحت بود
منم داشتم ریاضی میخوندم
که ناگهان شروع کرد به حرف زدن
و همون چیزی اتفاق افتاد که حدس میزدم
من بی گناه ماخذه شدم
بی چاره رها
(یکم دلتون بحالم بسوزه)
میدونین چرا
چون اون صدا متعلق بود به بی اف دوستم و من داشتم اذیتش میکردم
و صداشو ضبط کردیم تابه خودش نشون بدیم
حالا رها گیر افتادهبود
این پسره هم از رو نمیرفت
هرچی من باهاش حرف میزدم
اصلا انگار که نه انگار
اگه شما هم به جای بابام بودین فک میکردین دوسته منه
ولی...
الان افسوس خوردن فایده ای نداره
از چشم بهترین عموی دنیام افتادم
و مهم تر ازاین اعتماد من نسبت به بابام از بین رفت
حالا حتی نمی تونم تا دم مدرسه مون که خیلی نزدیکه تنها برم
دیگه این جا نمیتونم بیام
میگه بزارم بری که باز بااین پسره چت کنی
هرچی من میگم بابا بخدااین دوستم نیس باور نمی کنه
نمی تونستم واقعیتو بگم
حالا موندم تنها
البته تنها که بودم
تنها تر شدم
یه ابجی دارم( اجی نگو دشمن بگو)
بخدا زخم زبونای اون خیلی عذابم میده 
اخه
دختری تو سن من باید چقده عذاب بکشه
اون ماجرای که تقصیر خودم بود ولی بقیه حرفایی که بهم میزنن واقعا لیاقتشو ندارم
بابا : هیچ موقع از خدا شکایت نکردم و نگفتم که پسر ندارم
وتورو اندازه ۱۰۰ تاپسر قبول داشتم
ولی بااین کارت...
قبلنا خیلی ازاد تربودم مث یه پسر تا شب بیرون بودم با دوستام
وچون بابام بهم اعتماد داشتو منم کسی نبودم که بخوابم از اعتمادشون سوئ استفاده کنم
اون ماجرای اق حمید هم : مامیم خبر دار بود"" گفته باشم که نگین چقده دروغ میگه
و اینک پایان ماجرا
شاید دوستای گلم رفتم کافی نت( زرشکـــــــــــــــ)
یا اینکه روزایی که فوق برنامه دارم برم خونه دوستامو و اپ کنم
اگه چند روز من نبودم
دلیل نبودنم نیس
چون من همیشه بیاد شما هستم
قولبون همتون بلم من"""
زود میام 
بای
محتاجم به دعااااااااااااا
دوست خوب شما رهاااااااااا